تـنــــم سـرد است !
ســــــــــرد ...
احـساســــاتـم یـخ زده ...
قلبــم نمیـزنـد ...
مـغزم فـاسـد شده است ...
فقط نـفـس میکشم ...
فقط اکسیـژن هوا را حــرام میکنم !
در خـاک به سـر بردن میان کــرم ها برایم ارزشش بیشتر است !
دیگر از زنـدگــی کردن در کنار چیز هایی که اسمشان را گذاشته اند
آدم متـنـفــــرم !!

نظرات شما عزیزان:
تنهـــــاش که میـــذآریـــی میــری تو جمـــع و کلّی میگـــی و میخنــــدی…
بعد کـــه از همه جـــدآ شدی از کـُنـــج تآریکـــی میآد بیرون
می ایستـــه بغـــل دستــتــــ …
دســتـــ گرمشـــو میذاره رو شونتــــ
بر میگـــرده در گوشــتـــ میگـــه:
خـــوبــی رفیـــق؟؟!!
بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ …
چرا آخه
حرف هایم نمیدانم چرا به جای گلو،
از چشمانم بیرون می آیند؟؟؟ "